Sunday, September 15, 2002

« نارلی بهار خنده زد و ارغوان شک�ت
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه می�کن !
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ... »

نازلی سخن نگ�ت ؛
سر ا�راز
دندان خشم بر جگر خسته بست و ر�ت ...

« نازلی سخن بگو !
مرغ سکوت ، جوجهء مرگی �جیع را
در حاشیه به بیضه نشسته ست ! »

نازلی سخن نگ�ت ؛
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و ر�ت ...

نازلی سخن نگ�ت
نازلی ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و ر�ت

نازلی سخن نگ�ت
نازلی بن�شه بود
گل داد و
مژده داد : « زمستان شکست ! »
و ر�ت ...